نماز , ولایت, والدین

2

عملیات شکست حصر آبادان بود که یکی از دستهاش قطع شد.* یک روز خانه نبودم و کلی لباس کثیف گذاشته بودم گوشه ی حیاط برای شستن. از جبهه آمده بود و همه را شسته و انداخته بود روی بند.

وقتی رسیدم خانه و این صحنه را دیدم گفتم:  "الهی بمیرم مادر، تو با یک دست چطوری این همه لباس رو شستی؟"

گفت: " اگه دو دست هم نداشتم ، باز وجدانم قبول نمی کرد من اینجا باشم و شما زحمتِ شستن لباس ها رو بکشی."


* شهید علی ماهانی


/ 0 نظر / 5 بازدید