قدریه1

خسته....

      زخم خورده....

                    رنج کشیده...

                                  آغوشت خدا!

               

        این شبها  به اندازه تمام روزهای رفته مرامحکم در آغوشت بگیر؛همین!

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدیه

منم میگم سلام و التماس دعا برای همه نی نی کوچولوهای ککنکس بهشتی. کلمه روزهای رفته بدجوری حال دلم رو گرفت............کتابی جان خیلی منتظرتیم با نی نی کوچولوهامون منتظرنی نی تو که بیای ایران

س. الف

سلام طاعات قبول یه جایی خوندم کارهای نصفه نیمه آدم ها نشاط رو ازشون می گیره گفتم حالاکه شب های قدر گذشت وسال نو شده می خوایم از اول شروع کنیم بیایم کارهامون رواولویت بندی کنیم تا کار نا تموم داریم سراغ یه چیز دیگه نریم به قول استاد ازاین شاخه به اون شاخه نپریم کاروبارمون روپیداکنیم وثابت قدم باشیم...اول هم از بندگی خدا شروع کنیم [گریه] خداخیرتون بده برای ما هم یه دعا ی محکم کنید نیمه کارهامون تموم بشه نشاط پیداکنیم برای زندگی درست پر حرفی کردم بعد عمری که اومدم مریم عزیزم ان شا الله عروس خانم مارو صحیح وسالم بیاری وطن چشممون به دیدنش روشن بشه [قلب]

برده ولی آزاد

تقدیم شما از هرآنچه خوبیست[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] امید که فردایی نو بسازید از گذشته ای که گذشته است [گل]

برده ولی آزاد

تقدیم شما از هرآنچه خوبیست[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] انسان های خوب همچو انعکاس ماه در زلال برکه اند لمس شدنی نیستند ولی زیبایی بخش ظلمت شبند. [گل]

kosar

سلام آبجی بزرگ ها :) من اینجا یه چیزی گفته بودم که عملی شدنش هم به ظاهر کار چندانی نداشت اما نشدمتاسفانه یعنی درگیر کنکور و حواشی بسیج و ... (گفته بودم بچه های قدیم بسیج خواهران رو دعوت کنیم با بچه های جدید تو یه جلسه صمیمی برای تجدید خاطرات و تبادل تجارب، اما نشد، شرمنده) آخیش! خیالم راحت شد اومدم اعتراف کردم! تا حالا بابت این موضوع همش عذاب وجدان داشتم راستی با هجرت کوثرانه26 "شما چرا النگوی طلا ندارید؟" به روزم یا حق

الهام ک

راستی چرا پست جدید نمیذارید مدیران محترم کانکس؟؟ چند وقتیه که خونه نشین شدم و درگیر پایان نا مه ام، هر از گاهی توفیق پیدا می کنم به کانکس سر بزنم، ولی آپدیت نمیشه

مهدیه

سلام به همه و تبریک به مریم برافاطمه خانوم گل......یه قراربذاریم همدیگرو ببینیم و یه قرار هم که بریم بلزیک کتابی رو ببینیم

مهدیه

تبریک به آمره عروس طلا..........

ضیایی

نمی دانم چرا این روزها دلم هوای مادر کرده و چادر. نمی دانم چرا حس محرم گرفته دلم. دلم تلاطم گرفته چرا.دنیا اذیت می کند آدم را. دل که بماند..شما چطورید؟ خوبید با زمانه؟ همه جا بیرنگه دلم رنگ و لعاب می خواهد از روی خوبان....خستگی به شما فشار نیاورده؟ دوام دلتان سر جایش هست؟ من که بندهای دلم پاره پاه شده و محکم نیست.غم دارد این روزها.شادی مسخره ترین چیزیست که این روزها می شناسم.دروغ ترین حرف.

ضیایی

شبه و دلم می خواد بنویسم شاید فردا پشیمون بشم عیبی نداره.ما به چیه این دنیا دلمون خوشه؟ به چیش باید بخندیم؟ همه جا بهم ریخته و خود ما از همه بدتر. پس چرا آقا کارش به ما گیره؟ بابا از ما بخاری بلند نمیشه.من از الان گفتم.اگه منتظری ما بجنبیم نمی جنبیم. بیا آقا به خاطر مردم دنیا بیا و ما رو هم نابود کن......................................................