قصه " آرمانهای ما این بود آیا؟! "

قصه " آرمانهای ما این بود آیا؟! "

تلفن رو بر میدارم، شمارشو می گیرم، بوق می خوره ، منتظرم تا برداره... بوق دوم... ( نکنه خواب باشن، نه بابا امروز اول هفته است)، بوق سوم... ( یه نگاه به ساعت می کنم... ساعت نه و نیم صبح هم گذشته!... ناخودآگاه یاد اون روز می افتم... قبل شروع روز و شلوغی بچه ها تو خوابگاه ، چهار و نیم صبح بهش زنگ زدم برای هماهنگی کار فرهنگی ای که قراربود تو دانشگاه یکماه  بعد انجام بده... صداش از منم پرانرژی تر بود! انگار نه انگار که شب تا حالا واسه نگهداشتن جایگاه شاگرد ممتازی کنار فعالیت های علمی فرهنگیش، خونده و نخوابیده... سرحال و پرامید... جدیت لحنش ، سرشار از دغدغه و احساس مسئولیت...)

بوق چهارم ( الان سه سال از اون روزا می گذره و...) یِهو یه صدای خواب آلود از پشت گوشی می گه : بله؟ (نفهمیدم چند تا بوق خورد تا گوشی رو برداشت)

-        میگم : سلام خوبی آبجی؟!

-        با صدایی خواب آلود! و بی حال جوابمو می ده...

-         چه خبر؟ چی کارا می کنی؟ بجز شغل شریف خانه داری؟ کاری ، فعالیت علمی فرهنگی ای ، تفکری، برنامه ای ؟ چله ای؟ قراری ؟ ،

-        با لحنی بی خیال میگه:  اِی خواهر ...  نه بابا ... ( همینجور که داره از مسائلی که دیروز و پریروز و هر روز تکراریش باهاش کلنجار می رفته تعریف می کنه ... تو فکر فرو میرم... جنسشون دیگه از اون جنس نیست، جنس دغدغه های فکریش هم دیگه اعلا نیست... اگر هم هست ، کنار توجهش به مسائلی از جنس دیگه، کمی رنگ باخته...  ، این روزا همه  دغدغه اش اینه که ... بگذریم... ) ، حرفاش که با آب و تاب تموم میشه... با لحنی جدی میگم :آبجی !

-        میگه : جانم .

-        میگم : آبجی... آرمان های ما این بود آیا؟!

...  سکوتی عمیق می کنه ... ( بی اختیار یاد آخرین باری که این جمله رو گفت، می افتم... اون روز درحالیکه شاید 2 روز گذشته رو کمتر از 4 ساعت خوابیده بود و محتوای بروشورهای اردو رو با کلی مطالعه، تنظیم کرده بود، دم غروب بود... تمام روزو دویده بودیم واسه عوض کردن مزه ی ساندیسای اردو، تا اینبار داخل اتوبوسا، تو مسابقه "چرا- برای اینکه!"، بچه ها انقدر ننویسند "برای اینکه مردیم از بس آب سیب خوردیم! ".  کار که بالاخره انجام شد، داشتیم برمی گشتیم، با ذوق و خوشحالی انگار فتح المبین کردیم، گفتم: آخِیش بالاخره آب پرتغال شد!  گفت: آبجی! گفتم : جانم! گفت: آبجی آرمانهای ما این بود، آیا؟!...   پِقی می زنیم زیر خنده و سریع از خیابون رد  می شیم... ولی حالا ...)


 

/ 14 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م.ص

خیلی قشنگ گفتی واقعا درد همه ما یه جورای الان اینه!راستش همه ما وقتی که "دانشجوی بسیجی "بودیم احساس می کردیم در آینده هم با بقیه حتما متفاوت میشیم !اهل خاله زنک بازی و گم شدن تو شلوغی های شهر نخواهیم بود.یادش بخیر زینب حاجبی یه اصطلاحی داشت برای قشر خاله زنک بهشون میگفت زنان ملاقه به دست و هر موقع بچه های متاهل تو کانکس موضوع صحبتشون به حرفای اواخواهری کشیده می شد با همون لهجه تند جنوبیش میگفت پاشید جمع کنید زنای ملاقه به دست این بحثاتون رو ببرید بیرون کانکس!کاری ندارم که این اصطلاح چقدر درسته (خودم هم اینروزها ملاقه که نه ولی کفگیر زیاد دستم می گیریم!)ولی مهم طرز مشی و رفتار ملاقه به دستی و عامیانه و دم دستی است . اینروزها یه وقتایی که دارم سر شوهرم به دلیل فلان رفتار مادرش یا خواهرش غر می زنم یکهو احساس میکنم چقدر شبیه همون آدمایی که ازشون بدم میاومد شدم!در ضمن اگر هم متاهل نیستید فکر نکنید اوه شما خیلی از این حرفا دورید!هممون یه جورایی گرفتار عروسک بازی شدیم فقط ممکنه رنگ و شکل عروسکهامون با هم فرق کنه. آبجی به شدت به این آنتی ویروست احتیاج داریم علی علی......

شمسی

تن آسایی بلایی است که به آن مبتلا شده ایم ... یکسال گذشته روزی نبود که بدون فکر به هدف و راه مشترکی که تصمیم گرفته بودیم با هم بریم بگذره ... بعد شش ماه انگار دیگه بریده بود! یه روز که داشتیم با هم قدم میزدیم گفت : چقدر زندگی راحت میشه وقتی دغدغه حماسی! نداشته باشی. ناخودآگاه یاد این کلام یکی از بزرگان افتادم که آدم اگه دغدغه کار (فرهنگی) داشته باشه دیگه خواب نداره. شده بود حکایت اون روزهای ما ... حیف زود برید! فهمید که باید اولش خودش رو بسازه و ویروس کشی کنه بعد باقی راه رو ادامه بده ... ان شاء الله که مصداق این شعر باشیم و تا ته راه رهرو : رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود بی صبرانه منتظر ادامه راهیم با هدف و برنامه ان شاء الله ...

بدینوسیله خبر شیرین پذیرش ابجی گلم زینب دردوره دکترای علامه هم ازطریق کنکور وهم شاگرد اولی رابه اطلاع دوستان میرسانم براش دعاکنید والگو تحصیلی مون قرارش بدیم که همیشه شاگرداوله قابل توجه اونایی که به لیسانس وفوق قانع شدن و..........ماشاالله زینبم دوست داریم موفق هستی موفقترباشی زیرسایه اقا.

کیمیایی

کدوم زینب؟

فکر کنم منظورش خاکسار خودمونه!مبارکه حاج خانوم[هورا]

عاطفه

شمسی جان .بعضی اوقات یاد خاطرات کانون حج و دوندگیهای اون همایشه می افتم. خرابکاری قرعه کشی .و... یادش بخیر

شمسی

خرابکاری قرعه کشی؟! تو همه چی خرابکاری داشتیم الا قرعه کشی! هیییییییییییییییییی یاد اون روزا بخیرخواهر گرچه الانم از اون وادیادور نیفتادیم و معتادشیم ولی این تیپ کارا تو فضای دانشجویی ی طعم دیگه ای داره عزیز ...

همون آبجیه!

میگم کیا فایل صوتی تقوای جمعی رو دانلود کردن و شنیدن این سه دقیقه رو؟ کیا این فایل جهاد در بهشت رو شنیدن؟ ادامه دادن مطالب جدید به شرط چاقوی استفاده مطالبه الانه آبجی! هر کی نشنیده مدیونه... با یه صلوات قضاشو ادا کنه! دوستون داریم. ولی جدی گفتیما... یا علی

مریم ضیایی

سلام به همتون.دیگه طاقت نیاوردم چیزی ننویسم.بر عکس همه ی شما من اصلا دلم نمی خواد اون سال ها برگرده هرچند خیلی چیزها به من داد که هنوز به کارم میاد.ان شاءالله توی کانکس دنیا هم انقدر خوب زندگی کنید که تو بهشت از خاطراتتون بگید

سلامی به گرمی نفس هایی که از محبت و عشق به یکدیگر و آرمان های مشترک برای دیدار یکدیگر در کانکس یا هر جای عالم کشیده می شود به همه ی عزیزانی که بخشی از واقعیت وجود ما شده اند. ممنون از اظهار لطف دسته گلم که همیشه کوچکی من پشت بزرگی او پنهان است .البته در مورد قبولی من در دکترا یه اشتباه از روی اوج محبتش داشت چون من از طریق کنکور وارد دکتری نشدم.قول می دم حتما فوق دکتری رو از طریق امتحان قبول بشم! منتظر شنیدن خبر افتخار آفرینی تمام عزیزانم در هر مسئولیتی که بر عهده دارند هستم برای ما خیلی دعا بفرمایید