هوالنور
(لطفا حتما قبل از اینکه هرگونه علامت سئوالی توی ذهنتان،ایجاد شود،پی نوشت این پست را بخوانید!)‏


کفشهایم کو؟چه کسی بود صدا زد:اردو جنوب!‏


محال است اسفند شود و اهالی کانکس یادشان نیاید ازشور و شوق اسفندهای کانکس در تدارک ‏اردوجنوب.معمولا حول و حوش بیستم اسفند می‌رفتیم و بیست و پنجم-ششم هم برمی‌گشتیم که ‏دانشگاه هم تعطیل شده بود.و بیچاره بچه شهرستانی‌ها اگر بلیت برگشت هم نگرفته بودند!در این حال و ‏هوای بهار تصمیم گرفتیم گذری بزنیم به گذشته و به سبک خودمان مسائل مختلف مربوط به جنوب رو ‏مرور کنیم:‏


مسئول اردو:مسئول تمام بدبختی ها، دیر رسیدن ها، گشنگی کشیدن ها، نابسامانی ها،واکسینه ‏شده در برابر انواع مختلف حرص و جوش ها،کنایه ها غرولندها و البته شریک احوالات خوش تمام اردویی ‏ها!‏


مسئول تدارکات: هیچ تعریفی بهتر از این نمی‌شود: یعنی الف. ک. خودمان! یعنی مسئول چپاندن نان ‏کپک زده و مانده ی روزهای قبل و غذای یخ زده به حلقوم بچه ها و البته مراقبت از اینکه کسی بدون ‏خواندن دعای سفره فکر خوردن حتی یک قطره آب هم به ذهنش خطور نکند!!‏


مسئول فرهنگی: دونده‌ی دوی سرعت اردوجنوب از اول سفر تا روز آخراردو!‏


سلسله جلسات اردو جنوب:محلی برای چرت زدن بعضی ها، پیامک زدن بعضی ها، سرکار بودن بعضی ‏ها
جمله‌ی درخشان "ما از اول مهر برنامه ریزی برای جنوب را شروع کرده ایم": دقیقا یعنی اینکه هیچ ‏کاری نکرده‌ایم، فقط حرف زده‌ایم و نهایتا دو روز مانده به اردو هرکس هرجای کار که دستش بود شخصا ‏تصمیم خواهد گرفت!‏


مسئول اتوبوس:مسئول نشمار کم می‌شیم!کسی که این سمت را می‌گرفت اول باید چشم ‏می‌بست روی قبض موبایل ماه اسفندش دوم یک جفت کفش آهنی می‌پوشید برای پیدا کردن بچه هایی ‏که دیر می‌آمدند!‏


راوی جنوب:دقیقا یعنی هندوانه که تا باز نشود نمی‌فهمی قرمز و شیرین در‌میاید و یا سفید و به درد ‏نخور!راوی هم هرچقدر قبل از جنوب این ور و آن ور کنی تا پا به رکاب نشود معلوم نمی‌شود اینکاره هست ‏یا نه!بگذریم از مدل های "باید برای من بلیت هواپیما تهیه کنید..." که ما بچه های شهید بهشتی دور و ‏برشان پرسه هم نمی‌زدیم!‏


آقای عباسی: کشف بزرگ اردوجنوب سال83،راوی که بالاخره ما بچه‌های ایراد بگیر شهید بهشتی را ‏راضی کرد،راوی که هنوز جوان بود و در پیچ و خم روزگار گم نشده بود،آتشین صحبت می‌کرد و واقعا ‏خودش نمی‌دانست چه کرده که اینقدر بچه‌های شهید بهشتی حرفهایش را می‌پسندیدند!‏


راوی تحمیلی ستاد: هرسال کسی بود و هرکه بود سر جهیزیه حساب می‌شد و وقت‌هایی که هیچ ‏راوی دیگری نبود، اجازه داشت صحبت کند!‏


حاج آقا رمضانی:همراه همیشگی بچه‌های شهید بهشتی،آرام، صبور، کم حرف و عشق بچه‌های تریپ ‏هنری و معماری!‏


بروشور جنوب:دست روی دلم نذار که کبابه!‏


وعده های غذایی: عبارتند از:صبحانه ساعت 5 صبح،یک عدد چای که آوردن قندش یک ساعت طول ‏می‌کشد!ناهار: غذای سرد شده و حتی در مواردی خراب شده‌ی ساعت4 بعد از ظهر و شام رویایی ‏ساعت 12 شب درحالیکه به زور چشمانت را از فرط خستگی باز نگه داشته‌ای!‏


کیک و ساندیس: آن عده که روی بسیجی لقب ساندیس خور گذاشته‌اندقطعا سالیان سال ارتباط ‏بسیج و ساندیس را مطالعه کرده بودند که به این کشف جالب رسیدند!من اعتراف می‌کنم که تمام ‏برنامه‌های بسیج به طرز عجیب و مرموزی با ساندیس پیوند خورده است!اصولا اگر ساندیس نباشد و اگر ‏سیستم صوتی خراب نباشد یک جای کار بسیج اساسا می‌لنگد!به همین ترتیب کیک و ساندیس جنوب ‏هم جزء اساس برنامه ریزی ها بود و ممکن بود بروشور اردو نرسد اما کیک و ساندیس حتما باید می‌رسید!‏


و اما.. 

پتو:یافت می‌نشود گشته‌ایم ما!جنوب که می‌روی تازه قدر این موجود لطیف و دوست داشتنی را ‏می‌شناسی!مخصوصا دوکوهه وقتی چند نفر بی پتو مانده باشند و ساعت دوازده شب یک نفر بیدارت کند ‏که دوتا پتو انداخته‌‌ای رویت یکی را بده!(آن یک نفر که نفرین همگان بر او بود، خود بنده بودم که اعتراف ‏می‌کنم اگر بازهم بازگردم به آن شرایط همان کار را انجام می‌دهم!)‏
‏.‏
‏.‏
‏.‏
خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر..‏


پ ن:راستش حدود سه ماه از نوشتن این مطلب می‌گذرد!حدود یک ماه و نیم روی دست نویسنده‌اش مانده بود و بنده خدا فرصت تایپش را ‏نداشت،اواسط فروردین هم بنده برای تایپ کردنش داوطلب شدم
که از قضای روزگار دسترسی ام به رایانه و اینترنت محدود شد به هفته‌ای تقریبا پنج دقیقه تا به امروز که بالاخره موفق به این امر شدم.البته ‏در جواب کسانی که توی دلشان می‌گویند خب چرا خودت ندادی کسی دیگر تایپ کند باید بگویم هرکسی را یارای خواندن دستخط این نویسنده‌‌ی ‏عزیز نیست!!بهرحال این پست را با سه ماه تأخیر از ما بپذیرید،به بزرگواری خودتان!

/ 8 نظر / 4 بازدید
امین و مهشید و ...

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] سلام دوست عزیز اومدم که دعوتت کنم به وبلاگ شخصی ما سه تا ... امین و مهشید و خدا 12 اردیبهشت 91 افتتاح شد وبلاگمون همه حرفای ما اینجا نوشته میشه ، وبلاگی که هدفش تجربه لحظات امید و آرامشه حرفایی کاملا متفاوت و نو ... امیدواریم روزهای قشنگی رو در کنار شما بسازیم حضور شما رو صمیمانه خوش آمد میگیم www.ma3ta.com

علوم زمینی

یادش بخیر ...توی همین نابسامانی ها وخرابکاری ها وبلد نبودنها وخلاصه تجربه کردنها بود که بزرگ شدیم ، اگه بزرگ شده باشیم ![سوال] روزهای خیلی شیرینی بود درکنارتک تک دوستامون .توی این دوسه ساله فهمیدم که اردوی جنوبمون با همه کمی وکاستی های ظاهری چه نعمتی بود ...به یاد همتون هستم ...خیلی وقتها .[گل]

صفدری

بچه ها هر کدوم چیزطجدیدی یادتون میاد اضافه کنین راجع به هر چیزی که حرفی نداشته باشید قطعا راجع به اردو جنوب حرف دارید!

شهید زنده اردو جنوب 85

آقای غزلی (قزلی؟) اش جا موند[نیشخند][نیشخند][نیشخند]

همون پایینی

یادش بخیییییییییییییییییییر شرهانییییییی[گل] ... هادش بخییییییر حسینیه تخریب و فال حافظ دور قبرای خالیش... هادش بخییییییر آمبولانس سواری[نیشخند]

یه آشنای فیض برده از جنوب

نام: بنده خدا! شهرت: یه آبجی فیض برده از جنوب سن: 6 سال! بزودی البته! نقطه عطف زندگی: اردو جنوب سال 84! شرح حال: یه زندگی داشتیم... نازیبا! بچه شهید بهشتی که شدم ( دست پدری رو سرم کشیدن!) یواش یواش به تردیدای 4-5 ساله ام واسه تغییر مسیر زندگیم پشت پا زدم با مشورت و و مطالعه که خودشون تو مسیرم گذاشتم و سر انجام در نتقطه عطف زندگیم یعنی جنوب 84! توپ انقلاب درونم نواخته شد و منقلب شدم به لطف شهدا بخصوص شهید علم الهدی و سفر سرخش و ..... امروز از اون ماجرا 6 سال میگذره.... روز به روز با اون انتخاب و تصمیم کبری که گرفتم! (واسم گرفتن! و دلم رضا شد) هر روز زندگیم از مسیر قبلی فاصله تر گرفت و.......... امید به عاقبت به خیری دارم... خوشبختم و امید به "رشد" دارم ، تا ظهور آقا به چریکش تبدیل شویم... واسمون دعا کنید آبجیا... این رجبیون.....

سیده طاهره میر

رقیه جان فکر کنم خمپاره عمل نشده و قیافه سرخ شده از عصبانیت اقای قزلی رو خوب یادشه!!!!!!!!!!!![لبخند][نیشخند]

محجوبه

یادتون اسم انتخاب کردن برای اردوی جنوب؟!! شرهانی اون سال رو تا آخر عمرم فراموش نمی کنم......