باز هم گم شده ام

گم شدم روز اول مدرسه! کجا؟! در راهروهای مدرسه؛ کلاسم را گم کردم! این واضح ترین خاطره ای ست که از روز اول مدرسه در ذهنم مانده، برای ما متولدین دهه ی شصت بیشتر خاطره ها در ذهن باقی مانده تا روی حافظه های دیجیتال عکسها و فیلم ها!

حالا فکر می کنم چقدر دنیایم می توانست کوچک باشد که من در مدرسه ای با ده کلاس و یک راهرو گم شوم!!

و یادم می آید چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم یک عالمه بچه مثل من هستند که گم شده اند و ناظم همه را انتهای راهرو جمع کرده بود و از روی لیست کلاسها، ما را می برد سر کلاس خودمان!

حالا هم حکایت، حکایت همان دنیای کوچک ماست آقا! که باز هم در همین چند متر جا گم شده ایم!

اهل آسمان نبوده ایم که فرسخ هایمان نوری شود؛ در همین چهار کلاس و یک راهروی دنیا گم شده ایم، کاش ناظم بیاید و دوباره اسم هایمان را بخواند و ببردمان آنجایی که باید باشیم.

آهای آقای ناظم! ما اینجا هستیم ته راهرو دنیا، مقنعه هامان کج شده، اشک از چشمانمان سرازیر شده، ما مضطر شده ایم آقا، مضطر...

/ 6 نظر / 7 بازدید
اشکان

سلام.از وبلاگتون دیدن کردم.وبلاگ خوبی دارید،دوست دارم باهاتون تبادل لینک کنم.شما هم اگه مایل به این کار هستید به وب من مراجعه کنید و از قسمت تبادل لینک وبم اقدام به این کار کنید.ممنون.

م.کتابی

سلام علیکم این تن قشنگ رو خوندم و یاد اولین روزای کلاس اول خودم افتادم که یکی دو هفته اول هر روز وقتی تو صف وامیستادم ، صدای بلندی رو میشنیدم، نمیدونستم چه صداییه و هر روز کنجکاوتر از دیروز دنبال اون صدا بودم[کلافه][متفکر][رویا] مدت ها دنبال اون صدا بودم ، تا مدت ها فک میکردم صدای رادیو هست که بعد یکی دو هفته فهمیدم یه چیزی هست به اسم بلند گو که ناظم مدرسه هر روز که با ما صحبت میکنه صداش از اون پخش میشه، خلاصه چون قدم کوتاه بود متوجه سکوی مدرسه که ناظم روش وایمیستاد نمیشدم [نیشخند][نیشخند][نیشخند] خلاصه خواهر جون اینجوری که من خودمو شناختم حتی اگر ناظم مدرسه هم صدام کنه، بعید میدونم بفهمم کی داره صدام میکنه که بخوام حواسمو جمع بکنم و برم سر کلاس خودم[چشمک] خدا هممونو هدایت کنه ------------------------- یا علی

فردوسی

انت الهادی و انا الضال...

صفدری

سلام بچه ها من دوباره به دنیای متمدنها برگشتم!!!اینترنت دار شدیم!!!!

سمانه

سلام نویسنده خوب ،ممنون خیلی وقت بود مطب به این قشنگی نخونده بودم.

الهام ک

ای جان! چقدر قشنگ نوشتی خواهرجونم.... منم کلاس اول و دوم دبستان به خاطر اینکه سال های اول بعد از دفاع مقدس بود... تو روستا درس خوندم... ولی خیلی باکلاس تر از مدرسه شهری ها بود... از در راهرو که میرفتیم داخل، باید دمپایی می پوشیدیم... یعنی اصلا اجازه نداشتیم با کفش وارد بشیم... یاد نیمکت های چوبی و البته کلاس های مختلط، و از کلاس اول تا پنجم تو یه کلاسش به خیر... به خاطر اینکه تعداد بچه های هر پایه به تعداد انگشت های یه دست نمی رسید، معمولا از کلاس اول تا پنجم همه باهم تو یه کلاس بودیم و یه معلم به همه مون همه درسی می داد....[قهقهه] این کامنت رو هم به خاطر گل روی آبجی مریمم که همیشه گلگی میکنه چرا به کانکس سر نمیزنم، نوشتم...