آل سعود و اثر کشتی حسین... ده روز مانده به اربعین

سلام ، دیروز استاد وهابیت شناسی مون! در حالیکه تصاویر جنایات و فساد و همنشینی سران برخی از این کشورهای عربی با دشمنان اسلام و تناقض آشکارش با آیه صریح قرآن، را نشانمان می داد، می گفت: برای شهروندان عربستان، یمن و بحرین و... که زیر دست آل سعود و آل ... هستند، خروج از حاکم اسلامی تحت هیچ شرایطی جایز نیست! تو مذهب اونا براشون جا انداختند که مهم نیست حاکمت فاجر و ظالم باشه یا مومن و عادل!!!! خروج و اعتراض جایز نیست!

        راستش یاد یادداشت استاد شهیدمون افتادم که کتاب حماسه حسینی شون محرم تا اربعین ها، عجیب میچسبه به دست و دل آدم!

استاد نوشتن:


بزرگترین اثر حادثه کربلا این بود که پرده نفاق را درید و حساب سلطنت عملاً از

حساب دین جدا شد.

و


حداقل اثر قیام حسینی این بود که میان خلفا و دین (حاکم کشور اسلامی و اسلام) برای همیشه تفکیک شد. (*)

  

 وقتی این حقیقت رو می گذارم کنار " کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا " ، بیشتر ذهنم درگیر میشه...

ناخودآگاه به یاد برادرا و خواهرای با بصیرت و مجاهدمون تو عربستان، بحرین و یمن می افتم... راستی این عصر جمعه ای در چه حالی اند و دارن چیکار می کنند؟ بعضی هاشون که الان تو زندان اند،لابد عبادت دعا و ذکر و خودسازی اگه شکنجه شون قطع شده باشه... بعضی هاشون هم که مخفیانه (و البته شجاعانه) لابد در حال تدارک تظاهرات بعدی و روشنگری مردمشون اند تو این بغض خفقان اور ... یه لحظه خودمو جای یه بانوی جوان و شجاع بحرینی که می گذارم توی دهنم مزه حس غریب ، نفرت، خفقان، امید و توسل ملغمه ای می سازه...  مز مزمه اش می کنم و اخر سر این معجون تلخ رو با طعم عسلِ طلبِ شهادت، شیرین می کنم و سر می کشم... سر می کشم؟؟؟؟!!!!! (**)

         اندکی صبر... سحر نزدیک است رفیق...

کشتی حسین بسوی غرق آل سعود است رفیق...

 

 -(*)  مرتضی مطهری. حماسه حسینی.جلد2.یادداشت ها. صفحه 141. نشر صدرا.

 

-  (**): آره خب! خدا رو چه دیدی شاید من  و تو هم یه روزی به کوریه چشم دشمن! معجون حقیقی شهادت رو سر کشیدیم... نگو... حرف بزرگیه... بهم نمیاد؟! آرزو بر جوانان عیب نیست که؟هست؟!! خیله خب بابا! 

بذار آرزومو به دعا برسونم:

یاابن الحسن... یا اباصالح المهدی... آقای من... امید من... دستای همت نه چندان قوی مو بگیرین و بلندم کنید...                  / یا علی /

/ 11 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م.ض

سلام عزیزم خیلی سرحالم آوردی دیشب جایی بودم که داشتند شبکه ی ماهواره ای مخصوص یکی از روحانیون شیعی افغانی درس خونده ی حوزه ی علمیه قم رو البته از آمریکا! نگاه می کردند. طرف از اسلام و شیعه می گفت مستدل و محکم. تنها ایرادش اینه که به شدت رهبر رو می کوبه. همین! ولی فقیه ما رو رهبر جماعت دجالیه می دونست و بقیه رو به مناظره می طلبید راجع به عدالت و سواد ایشون و خیلی چیزای دیگه و امروز که حاج آقا میرباقری تو شبکه قرآن می گفتند شما اگر در مقابل هر مانعی که سر راه حقیقت است بایستید در حال دفاع مقدس هستید و خلاصه فرمایش حضرت امام خمینی که تا ظلم هست مبارزه هست و تا مبارزه هست اسلام هست و تا اسلام هست ما هستیم و خیلی چیزهای دیگه از حرف های دکتر عباسی تو دانشگاه امام صادق راجع به انرژی هسته ای گرفته تا اوووه هزارتا چیز که اگه با هم بشینیم بذاریمشون کنار هم چه اتفاقهایی که در ما نمی افته و چه کارهایی که نمی کنیم. پریروز به یکی از بچه ها که زنگ زده بود می گفتم ما همه دغدغه هاموم مشترکه ولی هر کدوم تنها افتادیم یه گوشه و یه دست هیچ وقت صدا نداره. اینو بذارید در کنار دامهای مخصوص شیطان تو لحظات تنهایی و برای آدم های تن

م.ض

چه کارها که میشه کرد و نمی کنیم. چه حرف ها که میشه زد و نمی زنیم. أین هم افزایی های تو کانکس و خوابگاه و مسجد؟ أین گروه و تشکیلات؟ أین قله و حرکت؟ آین دوست و رفیق و اخوت؟ أین جمع و جماعت؟ أین..أین..

م.ض

گاهی که اغلب است با خودم فکر می کنم مسخ آدمها چطور باید باشد که نیست؟ غیر از اینست که هست؟ عجیب مسخ بودن و شدن را در خودمو اطرافم حس می کنم. نمی خوام ناامیدکننده حرف بزنم ولی خب بر همه واضح و مبرهن است که خوفِ منِ مستضعف متاسفانه از رجاءم خیلی بیشتره و خب مرض لاعلاج بد دردیه. خلاصه به هرجا دست می زنی صد جای دیگه خرابه. تو وجود خودمون یه جور، تو بیرونو آدما یه جور. چقدر جای همه چز عوض شده انگار خواب عمیقی رفتیم اکثر ما آدما. همش فکر می کردم مظلومیت علی زهرا چقدر بوده که انقدر حرف توشه اما الان به اندازه یه نخود کوچولو یا یه روزنه تو یه تاریکی محض می فهمم مظلومیت حق یعنی چی. چقدر حرف دارم که بگم..

مهدیه

متشکراز شما نویسندگان خوب به وبلاگ رویش هم سر بزنید

م.ض

مصاحبه گر : ترکش خمپاره پیشونیش رو چاک داده بود روی زمین افتاد و زمزمه میکرد دوربین رو برداشتم و رفتم بالای سرش داشت اخرین نفساشو میزد... ازش پرسیدم این لحظات اخر چه حرفی برای مردم داری با لبخند گفت: از مردم کشورم میخوام وقتی برای خط کمپوت میفرستن.عکس روی کمپوت ها رو نکنن گفتم داره ضبط میشه برادر یه حرف بهتری بگو با همون طنازی گفت.. آخه نمیدونی سه بار بهم رب گوجه افتاده ... از خاطرات یک رزمنده اللهم عجل الولیک الفرج...صلوات

زینب

سلام .خوبید؟ چرا وبلاگ اینقدر خاموش و بی طراوت شده ؟ نه به روز می شید نه طرح زیبای اولیه وبلاگ رو می زارید! البته امثال من که از دور ایستادند شاید نباید گلایه کنند ولی چون از دیدن شما تو ویلاگ از طریق پیاماتون و مطالبتون خوشحال می شم و فکر می کنم خیلی ها هم همین حس رو به ویلاگ دارن می گم! به هر حال هر جا هستید موید باشید و سلامت

فاطمه ملائی (بی پلاک 313 )

سلام ... خوبید بچه ها ... اصن نیستین چرا شماها ...مثلا سال بالایی های من بودیدا ... نه خبری نه پیامی نه زنگی هرکدوم رفتین سی خودتون ... ان شاءالله 19 ام عازمم ... حلال کنید .... شاید سفرم بی بازگشت باشه ... میتونید بیای وبلاگم بفهمین کجا میرم ... دلم برای همتون تنگ میشه ... التماس دعای فرج +شهادت ... یازهرا سلام الله علیها

فاطمه ملائی

سلاممممممم من 3 روز دیگه عزم مناطقم واسه خادمی ... هیچکدومتون جز مریم ضیایی ذلش واسم تنگ نشده ... بله وبلاگ خودمه خواهری ... منم دلم تنگ شده .. دلم برای راهیانی ک باهم بودیم دنبال کا را میرفتیم .. خب من سنم کم بودو کوچیک بودم واسه همین راه و چاه رو شما بهم نشون دادید ....

فاطمه ملائی

سلاممممممممممممممممم آجییییییییییی دیگه دیگه اینو خودت بهم یاد دادی ... یادت که نرفته آبجی ... دستمو گرفتی آوردی تو واحد شهید ... سال اول جنوب هوامو داشتی .. اینا رو از شما دارم آبجی ... منطقه اش والا دوره اولم یا شلمچه یا هویزه و یا شایدم طلائیه ... اما دوره دومم خرمشهرم ...

فاطمه ملائی

خطابم به آبجی مرجان بودا