شاید از مادرانه ها!

این روز ها همه‌ی سهم تو از این دنیا ،یک وجب جای تنگ و تاریک است و تو چشم

که ‏می‌گشایی،هر قدر هم که دور و برت را می‌گردی خود را محاط در میان لایه هایی

تو در تو ‏می‌یابی که راه به جایی ندارند..‏

گاه شاید دلگیر می‌شوی اشک می‌ریزی لکن کسی نمی بیند، نمی‌شنود!‏

گاه لبخند میزنی و باز کسی از لبخندت باخبر نمی‌شود!!‏

کسی از حال دلت خبر ندارد،حتی مادری که تو را در وجود خویش حمل می‌کند،و قلبش

به ‏عشق تو تندتر از همیشه می‌تپد!‏

چشمانت را بگشای..‏

به دلت بازگرد..‏

او را می‌یابی..‏

که با او ظلمات ثلاث تو غرق در نور می‌شود..‏

و با او این دنیای کوچک و تنگ بهشتت می‌شود..‏

و مونس و همدم است برای وحشت تنهایی ات..‏

حساب دانه دانه اشکهایت را فقط او دارد

و تصویر لبخندهایت را ..‏

و هوای دلت را...‏

به یاد بسپار فرزندم این روزها را..‏

فردا تو برای چند صباحی به این دنیا می‌آیی..‏

و بعد از آخرین روزش..باز ماجرا همین است

باز هم یک وجب جای تنگ و تاریک..

و تو و تنهایی و وحشت وبازهم بی‌خبرند عزیزانت،و باز تنها تو خواهی ماند و یک نگاه 

پرسشگر ‏عاشق،که جز او برای ما فرزندان آدم "مقصدی ماندنی" نیست!‏


/ 3 نظر / 8 بازدید
فردوسی

...khodashokr

صفدری

فدای اون مادری که اینچنین از حالا به فرزندش بزرگ بودن رو یاد میده!! یه عالمه حال کردم!!!

مریم

لبالب عشق لبریز نور مملو مهر باشد مادری که می‌شوی... [گل]