اندر حکایات وبلاگ نویسی کانکسی

در کانکس برای هر برنامه ای که داشتیم n تا جلسه‌‌ی برنامه ریزی و هماهنگی می

گذاشتیم. دست آخر دقیقه نود بی‌خیال همه‌ی طرح ها و برنامه ها هر کاری می‌شد

انجام می‌ دادیم! آن زمان که به راحتی همدیگر را می دیدیم و با فراغ بال برنامه

می‌ریختیم آن بود نتیجه ‌قضیه؛ حالا تصور بفرمایید که جمعی از همان بروبچ تصمیم به

زدن وبلاگی بگیرند در حالیکه یکیشان بیرجند باشد، یکی کرمان، یکی آمل، دوتا هم

تهران! نتیجه می شود این که فردوسی به صفدری تلفنی ( آن هم از نوع همراه) می

گوید که راجع به این موضوع این طوری بنویس؛ صفدری شروع می‌کند به نوشتن و در کل

یک طور دیگر می‌نویسد و از طریق نامه الکترونیکی میفرستد برای فردوسی و انتظار دارد

فردوسی کلی شاکی شود که می بیند فردوسی کلی هم ذوق کرده که این همانی

است که من گفته بودم!! یا مثلا جمله ای را یکی می پسندد دیگری رد می کند و دست

آخر هم که یک جمله مورد توافق همه قرار می گیرد آقا محمد1به عنوان تنها فرد مذکر

مجلس- با بیان جمله‌ی «خیلی دخترانه شده» رد می فرمایند!


غرض اینکه ما اگر می خواستیم می توانستیم هر کداممان برای خودمان یک وبلاگ راه

بیندازیم و آدرسش را هم بفرستیم برای رفقا و راحت و بی دردسر هر چه عشقمان

کشید هم بگذاریم و غم تأیید کس دیگر را هم نداشته باشیم. اما ما چیزی بیشتر از

نوشتن چند خط و بیان به اصطلاح دیدگاهمان می خواستیم، جایی نه فقط برای

خودمان؛ جایی برای همه! این «جایی برای همه» برای بهتر شدن، برای پیدا کردن خط و

مشی درست احتیاج به نظرات و پیشنهادات همه ‌شما دارد. دوستان قلم به دست هم

مطالبشان را بفرستند به ایمیل زیر که به اسم خودشان بگذاریم.

                                                                            kaneksebeheshti@gmail.com

         

پ.ن:1-همسر فردوسی که آشنای ‌همه ی جنوب رفته ها هم هستند.

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
احمدی

بسم الله سلام خیلی خوشحالم هروز میام میبینمتون مثل اونروزاکه دلخوشی مون کانکس واهالیش(ازنوع خاک کانکس خورده ها) بود ...دلخوشی این روزای من... خداخیرتون بده ...نظرکرده مولاباشید یاعلی

همون! (شمسی)

کار خوبیه ، فقط یه برنامه مشخص کنید که هر کسی از هر دری ننویسه و اینجا بشه شهر فرنگ [نیشخند] بچه ها رو هم که میشناسید، به نویسنده های وبلاگ اضافه شون کنید تا هر وقت خواستند بتونند مطلب بنویسند ما هم اگر عمری باشه در خدمتیم [خجالت] (بالاخره شناختی کیم یا نه؟ همون دیگه :دی از بچه های علوم کامپیوتر 82 [قهقهه] ، از صفدری بپرسی میشناسه )

ریحانه مرادی

احمدی جان یه فکری برای اون پرچمت بکن, آخه این روز ها بی سبب به آدم انگ می زنن, دیگه شما که رسما خودتونو منتسب به کشور دوست و برادر!!! انگلیس کردید! شوخی کردم,برای انبساط خاطر دوستان. جدی نگیرید[لبخند]