در خاطرم مانده یاد فاطمیون

هوالنور

سال اولی بودیم و صفر کیلومتر، ترم اول گذشته بود و حوالی اسفندماه بود که محرم شد. خوابگاه مطهری بودیم و شب ها دانشگاه هیئت داشت. سرویس می آمد دنبالمان که همیشه هم خیلی زود می آمد و وقتی می رسیدیم کوی یکی دو ساعت در آن سرما معطل می شدیم تا دسته ی هیئت از خوابگاه پسران برسد به کوی دختران و برنامه شروع شود. حسودیمان می شد به بچه های کوی که کافی بود برای اینکه بفهمند دسته رسیده یا نه سرکی بکشند از پنجره های اتاقشان به بیرون و ما آواره بودیم بین آن آسمان نزدیک وآن تهران از دور، تا هیئت برسد و دخترها هم ادامه دسته راه بیفتند به سمت سالن ورزشگاه دانشگاه که آن روزها شده بود هیئت فاطمیون .

 دراین مسیر هم انواع پذیرایی بود که از این دسته می شد از چای گرفته تا عدسی و آش و.... دسته که می رسید به محل هیئت، سخنرانی شروع می شد و بعد عزاداری بود.

یادم است آن سال سخنران سه شب مجلس، آقای قرائتی بود که همان شب اول گفت اینطور که پرده کشیده اید و من خانمهای مخاطب را نمی بینم سخنرانی نمی کنم! موقع سخنرانی باید پرده را کنار بزنید؛ مستمع اینطور تمرکز بیشتری دارد . آن شب با هزار مصیبت حاج آقا راراضی کردند که برنامه انجام شود و از فردا شب موقع سخنرانی پرده را کنار می زدند. بعد از سخنرانی هم عزاداری بود.

آخر مجلس حتما پذیرایی به راه بود و بعد سرویس ها می رفتند و شب آرام دانشگاه با چند ساعت تاخیر آغاز می شد.

 سال های بعد هم برنامه هیئت به راه بود ولی برای ما سال اولی ها آن اولین سالی که از مطهری می آمدیم چیز دیگری بود، این را بچه های ورودی ما بارها اعتراف کردند! شاید چون احساس غربت می کردیم و این شب ها مرهم می یافتیم، شاید به عشق آن چایی ها و عدسی ها بود! همه اینها ممکن بوده که هیچ کس نمی تواند بگوید همه ی نیت من خالصانه بوده! اما آنچه که مهمتر است و تجربه ی آن سال و سال ها ی قبل و بعد آن نشان  داد مراسم های دانشجویی کلا چیز دیگری است که مطمئنا همه ی شما هم اعتراف  می کنید . همه ی نسل ما هیئت فاطمیون را به خاطر دارند،محرم ها، ماه رمضان ها ، فاطمیه ها و...

این سالها که دیگر مثلا تهران نشین شده ایم و دستمان می رسد به بیت، به مسجد ارگ و...محال است حتی شده لحظه ای یادمان نیاید از هیئت فاطمیون خودمان!

 

پ.ن1:این هیئت شاید تنها نهادی بود در دانشگاه که واحد خواهران نداشت! ( بین خودمان باشد شاید به همین دلیل بود که برنامه هایش خوب از آب در می آمد!!!)

پ.ن2: بعضی ها ممکن است هیچ کدام از این خاطرات را در ذهن نداشته باشند یا اصلا خوابگاهی نبوده اند ولی محال است خاطره ای از صدای دلنشین مداح آن روزهای دانشگاه نداشته باشند؛ هر کجا هستند خداوند یاورشان...

/ 10 نظر / 4 بازدید
صفدری

فاطمیه ها یادم می آمد مسجد دانشگاه برگزار می شد، همان مسجدی که دیگر نیست و خرابش کردند که بزرگتر شود. همان مسجدی که خودش یک پا کانکس بود! پاتوق همه ،نه فقط بسیجیها. و باز یادم می آید اولین بار آدرس کانکس دانشگاه را در مسجد یه بنده خدا به من داد و شد آنچه که شد! گاهی اوقات که دلم برای خودم تنگ می شود برای آن یک صفحه قرآن های بعد از نماز جماعت ظهرهم تنگ می شود...

فردوسی

سلام میگم کلا تعطیله دیگه یه وقت کسی اینجا ابراز وجود نکنه ها! نه سلامی نه علیکی... یکی نیست به حاج آقا پناهیان بگه چه قدر زود سراغ بحث ارتباطات جهانی رفتن!!

فکر کنم فصل زمستان به جای انکه برای ما همانند شیعیان حضرت فصل تحرک و بیداری و زمینه سازی تحولات درونی باشد، بیشتر به سکوت و ... می گذرد. نشانه ی زنده بودن ما شرکت در بحٍث های جدی و آرمانی ماست. البته کسی به نظر ما در بحث حاج آقا جوابی نداد!!؟؟

مرجان

سلام به نظر من بهتره بجای اینکه نظر دادن رو به همدیگه واگذار کنیم هرکس خودش برای دادن راهکار پیش قدم بشه. مثلا برای شروع نظر خودم اینه که اول بپذیریم اینجا امتداد کانکس دوازده هست و ما ابنجا جمع شدیم که اول بتونیم دل هامون رو کنار هم نگه داریم و به واسطه این علقه همدیگه رو در راه نزیک شدن به اون آرمانهایی که در کنار هم باورشون کردیم کمک کنیم. لازم نمیدونم از صمیمیت هایی که ما رو به کانکس جذب میکرد بنویسم اما اینجا از حداقل هاش هم خبری نیست.و بنظر من حداقلش اینه که من بدونم دارم با کی حرف میزنم!!!

kosar

سلام علیکم آبجی بزرگ ها! خوبید ان شاءالله؟ یه خاطره از کانکس شنیدم که گذاشتم تو بهای وصل. شاید شما هم شنیده باشید و اصلا این دوست عزیز ما رو هم بشناسید. خلاصه اگه حرف کم و کسر داره شما اصلاح کنید . راستی هیئت هنوز هم فعاله و موفق. البته نه به اندازه ی قبل. یا حق

م. کتابی

سلام خیلی بدید که اینجوری با احساسات ما بازی میکنین. با این خاطره کلی دلمون هوای اون روزا رو کرد و بر دلتنگیمون افزود. خدا رو شکر می کنم که شما فرشته های زمینی رو سر راه زندگیم قرار داد. خیلی دوستتون دارم خدا قوت یا علی

مهدیه کاظمیان

من فقط دوست دارم این جا که میایم به همه سلامی بگم .کلا در مورد مطالب نظر خیلی خوبی دارم

نرگس

متن سخنرانی حاج آقا بناهیان رو بخونید با موضوع اهمیت خانواده در زمینه سازی ظهور مطالعه فرمایید جالبه دوستای من یه انتقاد:حضورتون در وبلاگ کمرنگه یادمه تعداد بچه های کانکس بیشتر بود

مریم

[ناراحت][گریه] اشکمو حسابی درآوردید کههههه... چه شبها و روزهایی داشتیم تو اون بهشتی و بسیج و خلاصه تک تک روزاش مخصوصا محرم سال آخری که مصادف شد با تشییع پیکر شهیدای گمنام؛ اون دهه اول چقدر به یادموندنی بود. اون شب وداع با شهیدا که آوردنشون تو اون مثلا مسجد و چقدر باهاشون حرف زدیم و گریه کردیییییم [ناراحت] چه عهدا که باهاشون نبستیم و چه چیزا که تا یک سال می ذاشتن سر راهمون... چقدر حاجتامونو گرفتیم ... روزعاشورا و نمازش ، [گریه] با اینکه 4 محرم از اون محرم می گذره ، اما هنوز هم که جایی مراسم محرم شرکت می کنم هیچی جای اون روزا رو نمی گیره واقعا چه عهدا که بستم و روم نمیشه الان به یادشون بیارم که آیا وفا کردم یا نه اون شبای زمستون که راننده مینی بوس مدام مسیر کوی تا مسجد رو بالا و پایین می رفت که حتی شده یک نفر هم اگر میره سوارش کنه، چقدر دعاش می کردیم. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه، هنوز می تونم بنویسم و یاد کنم اون روزها رو، اما فقط حسرت می مووووونه برام چی کار کنم با درد این حسرت ، که همیشه وجودم رو می خوره و آخر سر مجبورم برگردم به زندگی عادی که دیگه دیوونه نشم [گریه][گریه][گریه]

الهام ک

سلام آبجی های گل من دلم خیلی براتون تنگ شده از اینکه چند وقته نیومدم به کانکس سر بزنم معذرت میخوام یادم اومد اولین بار مریم ع بود که باعث شد پام به کانکس که در نوع خودش، راهی به بهشت بود، باز بشه. خدا خیرش بده راستی اون مداح بنده خدا هم پدر شدن، همین آبان امسال خدا بهشون یه دختر گل داده صداشون تو جنوب، مخصوصا طلائیه و شلمچه تو ذهنم ماندگاره در خاطرم شد زنده یاد فاطمیون یاد شلمچه، یاد فکه، یاد مجنون ... نسیمی جان فزا می آید بوی کرب و بلا می آید ... یاد تک تک اون لحظه ها بخیر، حتی جنوب 86 که مسئول تدارکات بودم و انداختینم تو آب دز..