اولین روز من در کانکس!

برای من بچه شهرستانی غربت زده اولین پناه در دانشگاه مسجد بود که حتی احتیاج به یک آشنا نداشت!نه این مسجد بادبدبه و کبکبه، مسجد ما بچه های دهه هشتاد دانشگاه که قسمت خواهرانش طبقه بالا بود و بسیار کوچک با فرش های سبزش و با خادم مهربانش و با آجرهای زیبایش، اما کانکس:

آنروز کذایی ظهر رفته بودم مسجد؛ یادم نمی آید چطوری دیدمش فقط می دانستم ورودی یک سال بالاتر من است و دوست یکی از همکلاسی های فعلی من.اعتراف میکنم که خودم سراغ بسیج دانشگاه را گرفتم و بعد اولین بار واژه کانکس به گوشم خورد و نشانی اش را گرفتم . آن رفیق ادامه داد که امشب برنامه هست، خانم لطفی می آید و اگر مشکل بر گشتن در شب را داری میتوانی شب هم کانکس بمانی. و این شد که در هفته اول ورودم به دانشگاه یک شب خوابیدن در کانکس را هم تجربه کردم! از شما چه پنهان که آن شب من را به عنوان یک تازه وارد چندان هم تحویل نگرفتند.

شاید الان آن دوست گرامی از دادن نشانی کانکس در آنروز به من پشیمان هم شده باشد(و شاید هم حق داشته باشد!)اما همیشه از خودم  این سوال را می پرسم که من برای بسیج چه کردم  و بسیج برای من چه کرد...

لطف بفرمایید شما هم اولین خاطره کانکسی تان را به اشتراک بگذارید.

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ر.ذ

بعد مدتها سلام اولین روز کانکس منم روزی بود که میخواستن ببرن اردو آبعلی وارد کانکس که شدم پر آدم بود و شور و اشتیاق و حرارت. اولین کسی که باهاش برخورد داشتم هم مریم عرب بود که ازش درمورد بسیج و فعالیتهاش می پرسیدم و مهربون جواب میداد، مریم فردوسی رو هم یادمه اونروز بود و منو همون روز اولی به کار گرفت و نشوندم پای کاردستیای بسته فرهنگی اردو[نیشخند] هرچند خودم اون اردو رو نرفتم چون همون روز حرکت ازش باخبر شده بودم [چشمک] فک کنم تخصیر فردوسی شد که بعد اونروز رفتم و تا مدتها پشت سرمم نیگا نکردم[نیشخند] ، شوخی کردم ، اوایل انگیزه لازم رو واسه فعالیت تو بسیج نداشتم، یواش یواش مخصوصا بعد اردو مشهد همون سال و شب یلدا و اینا تو مشهد کانکسی تر شدم.. این بود انشای من ...

ر.ذ

اوا خاچ به سرم بجون خودم من ایرونم، این آمریکا خودشو میچسبونه به من!!!

کتابی

عزیزمی ر.ذ جون خیلی دلم برات تنگ شده، رفتی دیدن بچه های ف.م و م.ک؟ شنیدم خیلی نازن معلومه سرشون خیلی شلوغه که اینجا سر نمیزنن، شایدم میان و وقت برا پیام گذاشتن ندارن! سلام ما رو بهشون برسون ---------------------- یا علی

کتابی

تازه فهمیدم........ خاطره کانکسیم نصفه اومده[متفکر]

ح.خ

یکی از بچه ها من رو برای استخدام به یکی از وزارت خونه ها معرفی کرد، رفتیم مصاحبه، جلسه دوم مصاحبه وقتی یکی از مصاحبه کننده فهمید از بچه های بسیج دانشگاه بهشتی بودم، از من پرسید: می دونی "کداک" یعنی چی؟ داشتم شاخ در می آوردم، فکر نمی کردم که این قدر کانکس های بهشتی معروف باشن!! کداک مخفف "کانون دفاع از ارزش های کانکس" بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بچه های دوره قبل از ما این اسم رو برای گروه شون توی کانکس ها انتخاب کرده بودن!!! آه، یادش بخیر

من اولین شب وارد کانکس شدم مقصر هم اسیابان بود........رقیه می بینم که پیدات شده من گفتم تو کچل شدی لابد هیچ جا نمیای......کتابی چرا جواب میل نمی دی؟به جز الهام وامره که هنوز نیمه مجرده هیچ کی دیدن فاطمه خانم من نیومده اینجا همه بی معرفتن نو همون بلزیک بمون ......

مهدیه کاظمیان

من اولین شب وارد کانکس شدم مقصر هم اسیابان بود........رقیه می بینم که پیدات شده من گفتم تو کچل شدی لابد هیچ جا نمیای......کتابی چرا جواب میل نمی دی؟به جز الهام وامره که هنوز نیمه مجرده هیچ کی دیدن فاطمه خانم من نیومده اینجا همه بی معرفتن نو همون بلزیک بمون

مهدیه کاظمیان

میخوام خرف بزنم ولی هی خط خطی کردنم میاد.........یعنی کسی بعد من میاد نظر بذاره......

کتابی

سلام رفقا مهدیه چرا بهتون میزنی به جون خودم من اونقد اینجا وقت دارم که ایمیلارو رو هوا جواب میدم! باور کن یه اشتباهی شده! مهدیه دلم میخواد زار زار بزنم زیر گریه ولی هر وقت میام اینجا نمیدونم چرا خندم میاد به جای گریه![متفکر]

کتابی

آهان الان رفتم دیدم بابا متن پیامت یه جوری بود که فک کردم جواب نمیخواد خوب!!!!!!!!!! بعدشم چند بار سر اومدنمون خورده تو ذوقم، هر بارم که اینجوری میشه کلا یه مدتی میرم تو کما! الان هم تو کمای سوم هستم.[نیشخند] گفته بودی خونه مرجانینا جمع شده بودین؛ جای منو خالی کردین؟ دلم تنگ شده[گریه] خدا عاقبت همه رو ختم بخیر کنه ---------------------------- یا علی