داستان کوتاه کودک زشت...

به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است. پیش
از آن در خانه هرگز آینه‌ای نداشتند. از آنجایی‌که پول کافی برای خریدنش داشتند،
زن آن را سفارش داد. یک هفته بعد وقتی در مزرعه سرگرم کار بودند مردی سوار بر اسب
از راه رسید او بسته‌ای در دست داشت، و خانواده به استقبالش رفتند.

زن اولین کسی بود که بسته را باز کرد و خود را در
آینه دید و جیغ زد: جک، تو همیشه می‌گفتی من زیبا هستم، من واقعآ زیبا هستم! مرد
آینه را بدست گرفت و در آن نگاه کرد لبخندی زد و گفت: تو همیشه می‌گفتی که من خشن
هستم ولی من جذاب هستم. نفر بعدی دختر کوچک‌شان بود که گفت: مامان، مامان، چشم‌های
من شبیه توست.

در این اثنا پسر کوچک‌شان که بسیار پر
انرژی بود از راه رسید و آینه را قاپید او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده بود و
صورتش از ریخت افتاده بود، او فریاد زد: من زشتم ! من زشتم!

 

و در حالی که بشدت گریه
می‌کرد به پدرش گفت: پدر، آیا من همیشه این شکلی بودم؟

 

ـ بله پسرم ، همیشه.

 

ـ با این حال تو منو دوست
داری؟

 

ـ بله پسرم، دوستت دارم!

 

ـ چرا؟ برای چی منو دوست
داری؟

 

ـ چون مال من هستی!!!

 

/ 4 نظر / 9 بازدید
هم کانکسی 84-88!

سلام یه وبلاگ دختران نوجوانی رو دیدم این مطلبش به نظرم با بحث ما بویژه نظرات مطلب قبلی مریم جون و بقیه مرتبط رسید... یا علی ... شیطان کیست؟و شرط هایی که خداوند قبول کرد! http://miss-chadory.mihanblog.com/post/169

برده ولی آزاد

چنان درگیر چاله های پشت سر بودم که چاه پیش رو را ندیدم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] خوشا آنانکه با گذر عمر پیر و با کهنه شدن عشق جوان می شوند. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] من اگر فکر کنم همیشه برنده ام با اولین شکست همیشه بازنده خواهم ماند. شکست پذیرفتنی نوعی برد است [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] تقدیم شما از هر آنچه نیکی ست.متشکرم از حضورتون عزیز

س.الف

سلام علیکم مبارکه دستی به سر وگوش کانکس کشیدیدو...اون موقع ها تو این روزا به کانکسمون می رسیدیم چون ورودیهای جدید میومدن وآبروداری می کردیم(برای جذب نبودها!)یادش بخیر رفته بودم خونه زینب بعد از مدتها چقدر عوض شده بود..منم عوض شدم ...بقیه هم عوض میشن تنها چیزی که باعث وابستگی آدم ها به هم میشه خاطرات وچیزای مشترک بینشونه..یه کم خاطره بگید یادمون نره از ارزوهای مشترک لحظه های مشترک اهداف مشترک دلخوشی های مشترک یادمون بره از هم دورمیشم ها!بعد چند سال اگه همدیگرو ببینیم دیگه دیالوگمون به هم نمی خوره... هوای همدیگروبیشتر تر داشته باشیم ببخشید همه رو به خودم گفتم ولی بلند بلند دوس تون دارم تا پیش لامپ[لبخند](محمد متین من نهایت دوست داشتنش تا پیش لامپ توسقف خونه اس[قلب])

مهدیه

توروهرکی دوست دارید تا هواسرد نشده قرار بذارید هم رو ببینیم ......دست اونایی که دستی به سرو روی وبلاگ کشیدن درد نکنه...........عیداتون پیشاپیش مبارک