نماز، ولایت، والدین

13

شبهایی که در منزل پدری حاجی میهمان بودیم، بنا بر شرایط شغلی پدرشان دیرتر به خانه می آمد،

حاج مهدی را می دیدم که همینطور با لباس بیرون نشسته است می گفتم چرا نمی خوابی ؟

می گفت:  می ترسم پدرم بیاید و در حالت دراز کش خواب باشم، آن وقت جواب این بی احترامی را چه طور بدهم؟

بعد صبر می کرد و وقتی پدرشان می آمد و چراغ را خاموش می کرد، ایشان هم می رفت بخوابد.

 

منبع: کتاب کوچه پروانه ها، خاطرات شهید حاج یونس زنگی آبادی

/ 6 نظر / 3 بازدید
ز.خ

سلام گرم من و دختر م به همت بالای بچه های کانکس بهشتی که هر وقت پیام هاشون رو برای هم می خونم روحم تازه می شه. انشا,الله همتون سلامت و عاقبت به خیر باشید . انشا,الله همه ما به سبکی زندگی کنیم که زیر پرچم امام زمان دوبار ه جمع شویم و ... خیلی التماس دعا دارم

م.کتابی

بچه ها سلام چرا نمیاید[قهر] بیاید یه سر بزنید ادم میاد اینجا میبینه کسی نیس دلش میگیره[ناراحت] دلم براتون تنگ شده، تو دعاهاتون ما رو هم یاد کنید[قلب] ----------------------- یا علی

فردوسی

سلام به مامان فاطمه حسنی گل خدا قوت از درس و کار و دختر داری و کار خونه و...

فردوسی

سلام مریم جان خوبی خانوم؟ اینجا تعطیلات بوده اکثرا رفتن مسافرت ما همش به یادتونیم هر وقت هر کدوم از بچه ها رو می بینیم ذکر خیر شما هم هست التماس دعا

م.کتابی

سلام مریم جون، الحمدلله بله، ممنونم شما لطف دارید، خدا حفظتون کنه که هیچ جای دنیا من دیگه این دوستی های ناب و خالصانه رو پیدا نمی کنم [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] ------------------------ یا علی

نرگس

چقدر این دوستی ناب و خالصاتونو دوست دارم-از دستش ندید