کانکس بهشتی

نماز, ولایت, والدین

نویسنده : بچه های شهید بهشتی | تاریخ : ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ - یکشنبه ٤ تیر ۱۳٩۱

()

3

  • انقلاب که پیروز شد  مصطفی* برگشت ایران و نامه فرستاد که امام از من خواسته اند که بمانم و من می مانم. در ایران ممکن است بیشتر بتوانم به مردم کمک کنم...
  • در اولین فرصت به ایران آمد و خود را به کردستان رساند؛ پیش مصطفی. آنجا مجبور بود بیشتر در مریوان بماند و در مریوان جز ارتش و پادگان نظامی و تعدادی خانه‌های نیمه ساز هیچ نبود . دختری که پدرش تاجر بود و از مال دنیا چیزی کم نداشت حالا حتی برای خواب هم جایی نداشت. روی خاک می‌خوابید در اتاقکهایی نیمه ساخته و خیلی وقت‌ها گرسنه می‌ماند...
  • یکدفعه سر رسید و غاده را دید که گریه می کند آمد جلو دو زانو نشست شروع کرد به عذر خواهی. گفت: من می‌دانم زندگی تو نباید اینطور باشد. تو فکر نمی‌کردی به این روز بیفتی. اگر خواستی می‌توانی برگردی تهران. ولی من نمی‌توانم، این راه من است، خطری برای خود انقلاب است. امام دستورداده که کردستان پاک سازی شود و من تا آخر با همه وجودم می‌ایستم.
  • ملتمسانه گفت: بیایید برگردیم، من نمی‌توانم اینجا بمانم بدون شما هم نمی توانم برگردم و مصطفی با همان حالت تواضعی که نشسته بود گفت: اگر خواستید به خاطر خدا بمانید، نه به خاطر من.

 

 

 

* شهید دکتر مصطفی چمران


دسته بندی : نماز، ولایت، والدین

 

آخرین مطالب

» حرف آخر ( شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ )
» سه علاقه حضرت فاطمه و قرار روزانه ما! ( یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳ )
» مادران و همسران شهدا ( یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳ )
» قسم حضرت فاطمه.س. به گریه فرزندانش پس از مرگ ایشان! بابت چی؟ ( یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢ )
» آل سعود و اثر کشتی حسین... ده روز مانده به اربعین ( جمعه ٢٢ آذر ۱۳٩٢ )
» محرم تو حسینم... ( دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢ )
» حسین میا به کوفه.. ( دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢ )
» جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢ ( جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢ )
» یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢ ( یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢ )
» من و زیارت تو..! ( سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢ )