کانکس بهشتی

آن روزگاران

نویسنده : بچه های شهید بهشتی | تاریخ : ۳:٠٦ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠

()

از آنجاییکه چندین روز است حال واحوال درست وحسابی از هم نپرسیده ایم برآن شدیم تا در این مطلب قید مطالب جدی و فوق جدی – که مخاطبش هم فوق تصور است!!- را بزنیم و دو کلام گفتمان دوستانه داشته باشیم تا دوستان نفسی بکشند و نطقشان باز شود و ماهم مجالی بیابیم برای فکر بیشتر و مشورت بیشتر.
"آن روزگاران" هم که نوشتیم خیال برتان ندارد می خواهیم خاطرات شهدا را بگذاریم ، البته خاطره می گذاریم اما مربوط به شهدای آینده! یعنی همین بروبچ کانکس خودمان که ان شاالله همه شان قرار است کلی کار برای نظام انجام دهند و سپس شهید شوند. – باور کنید اینکه قراره شهید شید خیلی جدیه ، اونقدر جدی که ما مجبور شدیم مطلب راجع به تمام بچه ها رو حذف کنیم که یه وقت زودتر شهید نشید!١

پس یکی دو تای اولش با ما بقیه اش هم با شما،"مشغول الذمه "٢اید اگر بیایید اینجا و خاطره ای از روزگاران کانکس در قسمت نظرات نگذارید!

1-یه وقت تصور نکنید من می خوام به اون بنده خدایی که زنگ زد و کلی ما رو تهدید امنیتی کرد که اون مطلب رو برداریم تیکه بندازم ها!
2- یعنی یه چیز تو مایه های "این تن بمیره!"


*از گرسنگی کم مانده بود در و دیوار کانکس را گاز بگیریم!!نمیدانم چه برنامه ای بود آنروز که ناهار نخورده بودیم ١.درد سرتان ندهم آنروز برای ما تن ماهی حکم فسنجان و مرغ و مسمای مامان پز را داشت اما از بخت بد تن ماهی هم در آن آشپزخانه یافت می‌نشد!!! . آشپزخانه ای که علیرغم مرتب بودنش همیشه خود من نا امید و دست خالی ازش بیرون می‌آمدم.اما معده که خالی باشد چشم هم تیزبین تر می‌شود!!
با بروبچ گشتیم یک نایلون پیدا کردیم که حاوی مقادیری نان بود .یکی از بچه ها یک شیشه پیدا کرد توی قفسه‌ی آشپزخانه و ییهو انگار که گنج پیدا کرده داد زد:ببینید چی پیدا کردم!!گمونم ترشی باشه!!چه کسی باورش می‌شد که ماها انقدر خوش شانس بوده باشیم؟نان و ترشی؟!بهتر از این نمی‌شد!!آنهم ترشی شاتوت!
آمدیم و گرد نشستیم توی هال کانکس. و شروع کردیم به خوردن. اولین لقمه را که توی دهانم گذاشتم یهو خشکم زد.چنان عطر دلنشین کپک توی مغزم پیچید که کم مانده بود...
نه اینکه روی نان کپک زده باشد،اسانس کپک داشت. آن ترشی هم به حدی تیز بود که فکر می‌کردی یک جوجه تیغی کپک زده را میگذاری توی دهان مبارک!! به چهره ها که نگاه کردم فهمیدم همه حس من را دارند.خلاصه دلداری دادن و توجیه ها شروع شد.
یکی می‌گفت نه اشتباه می‌کنید این اصلا کپک نداره بخورید،بخورید!
دیگری می‌گفت: بچه ها کپک کانکس هیچکس رو مریض نمی‌کنه،پس بخورید!٢
اون یکی می‌گفت: آره اصلا کپک این نون شفاست،چون خاک کانکس روش نشسته!بخورید!
اما دل ها بسوزد برای آن لحظه‌ای که دوست عزیزمان ز. خ. وارد شد و گفت: این چیه دارید میخورید؟!! این که ترشی نبوده! این مربا بوده که چند سال پیش س. س. از خونشون آورده!!٣


1.اگه کسی یادش میاد بگه!!
2.واقعا هم هیچ بلایی سرمان نیامد!!
3.البته ما بعد از این حرف بازهم به خوردن ادامه دادیم!!

 


دسته بندی : آن روزگاران

 

آخرین مطالب

» حرف آخر ( شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ )
» سه علاقه حضرت فاطمه و قرار روزانه ما! ( یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳ )
» مادران و همسران شهدا ( یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳ )
» قسم حضرت فاطمه.س. به گریه فرزندانش پس از مرگ ایشان! بابت چی؟ ( یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢ )
» آل سعود و اثر کشتی حسین... ده روز مانده به اربعین ( جمعه ٢٢ آذر ۱۳٩٢ )
» محرم تو حسینم... ( دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢ )
» حسین میا به کوفه.. ( دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢ )
» جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢ ( جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢ )
» یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢ ( یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢ )
» من و زیارت تو..! ( سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢ )