کانکس بهشتی

اولین روز من در کانکس!

نویسنده : بچه های شهید بهشتی | تاریخ : ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ - چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱

()

برای من بچه شهرستانی غربت زده اولین پناه در دانشگاه مسجد بود که حتی احتیاج به یک آشنا نداشت!نه این مسجد بادبدبه و کبکبه، مسجد ما بچه های دهه هشتاد دانشگاه که قسمت خواهرانش طبقه بالا بود و بسیار کوچک با فرش های سبزش و با خادم مهربانش و با آجرهای زیبایش، اما کانکس:

آنروز کذایی ظهر رفته بودم مسجد؛ یادم نمی آید چطوری دیدمش فقط می دانستم ورودی یک سال بالاتر من است و دوست یکی از همکلاسی های فعلی من.اعتراف میکنم که خودم سراغ بسیج دانشگاه را گرفتم و بعد اولین بار واژه کانکس به گوشم خورد و نشانی اش را گرفتم . آن رفیق ادامه داد که امشب برنامه هست، خانم لطفی می آید و اگر مشکل بر گشتن در شب را داری میتوانی شب هم کانکس بمانی. و این شد که در هفته اول ورودم به دانشگاه یک شب خوابیدن در کانکس را هم تجربه کردم! از شما چه پنهان که آن شب من را به عنوان یک تازه وارد چندان هم تحویل نگرفتند.

شاید الان آن دوست گرامی از دادن نشانی کانکس در آنروز به من پشیمان هم شده باشد(و شاید هم حق داشته باشد!)اما همیشه از خودم  این سوال را می پرسم که من برای بسیج چه کردم  و بسیج برای من چه کرد...

لطف بفرمایید شما هم اولین خاطره کانکسی تان را به اشتراک بگذارید.


دسته بندی : آن روزگاران

 

آخرین مطالب

» حرف آخر ( شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ )
» سه علاقه حضرت فاطمه و قرار روزانه ما! ( یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳ )
» مادران و همسران شهدا ( یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳ )
» قسم حضرت فاطمه.س. به گریه فرزندانش پس از مرگ ایشان! بابت چی؟ ( یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢ )
» آل سعود و اثر کشتی حسین... ده روز مانده به اربعین ( جمعه ٢٢ آذر ۱۳٩٢ )
» محرم تو حسینم... ( دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢ )
» حسین میا به کوفه.. ( دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢ )
» جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢ ( جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢ )
» یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢ ( یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢ )
» من و زیارت تو..! ( سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢ )