کانکس بهشتی

من و زیارت تو..!

نویسنده : بچه های شهید بهشتی | تاریخ : ٧:٤۳ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢

()
 
 



نگاه می کنم از آینه خیابان را
و ناگزیری باران و راهبندان را

"من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب"
و بغض می کنم این شعر پشت نیسان را

چراغ قرمز و من محو گل فروشی که
حراج کرده غم و رنج های انسان را

کلافه هستم از آواز و ساز از چپ و راست
بلند کرده کسی لای لای شیطان را

چراغ سبز شد و اشک من به راه افتاد
چقدر آه کشیدم شهید چمران را

ولیعصر...ترافیک...دود...آزادی...
گرفته گرد و غبار اسم این دو میدان را

غروب می شود و بغض ها گلوگیرند
پیاده می روم این آخرین خیابان را...

عزیز مثل همیشه نشسته چشم به راه
نگاه می کند از پشت شیشه باران را

دو هفته ای ست که ظرف نباتمان خالی ست
و چای می خورم و حسرت خراسان را

سپرده ام قفس مرغ عشق را به عزیز
و گفتم آب دهد هر غروب گلدان را

عزیز با همه پیری عزیز با همه عشق
به رسم بدرقه آورده آب و قرآن را

سفر مرا به کجا می برد؟ چه می دانم
همین که چند صباحی غروب تهران را...

صدای خوردن باران به شیشه ی اتوبوس
نگاه می کنم از پنجره بیابان را

نگاه می کنم و آسمان پر از ابر است
چقدر عاشقم این آفتاب پنهان را...

چقدر تشنه ام و تازه کربلای یک است
چقدر سخت گذشتیم مرز مهران را

نسیم از طرف مشهد الرضاست...ولی
نگاه کن! حرم سرور شهیدان را ...
***حسن بیاتانی***

دسته بندی :

 

داستان کوتاه کودک زشت...

نویسنده : بچه های شهید بهشتی | تاریخ : ۱:٢٤ ‎ب.ظ - پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢

()

معنای دوست داشتن واقعی



 

خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک
کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و
اثاثیه‌ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آن قدری گیرشان می‌آمد که فقط
شکم‌شان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد
معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند .....

زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته‌ای را بیرون کشید و
ورق زد، همچنان که صفحات آن را یکی یکی ورق میزد افراد خانواده هم دورش جمع می‌شدند،
بالاخره زن آینه‌ی بسیار زیبایی دید و ....

واسه خوندن ادامه داستان روی ادامه مطلب پایین همین مطلب، کلیک کنید!!!

     و راستش من هر روز صبحی که صادقانه به درونم نگاه می‌کنم و می‌بینم که هنوز زشتی دارم!

از خدا می‌پرسم آیا دوستم داری؟ و او همیشه مهربانانه جواب می‌دهد: بله !و وقتی از او می‌پرسم چرا
دوستم داری؟ او می‌گوید:

چون مال من هستی...

 آیات قرآن مرتبط:

 http://dl.8beheshtgroup.com/media/8behesht_archive/FR-your%20letter.pps

بجنبیم آبجیا وقت تنگه ...بگو :

   یا علی...

هوای ما رو هم تو دعاهات داشته باش


دسته بندی : آنتی ویروس فکری، غفلت، امید، خودشناسی

 

 

نویسنده : بچه های شهید بهشتی | تاریخ : ٧:٤۸ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢

()

سوالت ذهنم را مشغول کرد؛ این روزها شادیم یانه؟ شاد که نه، این را مطمئنم! اما از یک چیز دیگر هم مطمئنم؛ مطمئنم همه مان مشغول امتحان دادنیم و احتمالا مشغول سخت ترین امتحان!

عطر ظهور مشام آنانکه عطرشناسند را پرکرده و من در این میانه یادحرف آن بزرگ می افتم که می گفت "در آخرالزمان خدا شرایطی پیش می‌آورد که آدم ها ره صد ساله را مثلا یک ساله طی کنند" و طی کردن ره صد ساله در این بعد زمانی کم از نظر من یعنی پس دادن سخت تریت امتحان ها.

اینکه این آزمونها قرار است از ما چه بسازد را نمی دانم، نمی دانم قرار است به همان آرزوی همیشگی مان "امیری سپاه اماممان" برسیم یا خدای نکرده تکلیفمان را خرده شیشه های نشناخته ته قلبمان تعیین کند و از ما ابن ملجمی، عمرسعدی، طلحه و زبیری در بیاید! به هر حال رفیق شفیق!از من میشنوی خدا دیده آبی از ما گرم نمی شود و ما تا دنیا دنیاست دور همین روزمرگی های خودمان می چرخیم حالا خودش دست به کار شده و ما همه را روی صندلی سخت ترین امتحان ها نشانده. شاد، ناراحت، خسته، پر امید یادمان باشد امتحان می دهیم...


دسته بندی :

 

آخرین مطالب

» حرف آخر ( شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ )
» شاگرد خوب بودن مقدمه معلم خوب بودن ( پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ )
» بانوی گلاب داستانی واقعی ( پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ )
» سه علاقه حضرت فاطمه و قرار روزانه ما! ( یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳ )
» مادران و همسران شهدا ( یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳ )
» قسم حضرت فاطمه.س. به گریه فرزندانش پس از مرگ ایشان! بابت چی؟ ( یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢ )
» آل سعود و اثر کشتی حسین... ده روز مانده به اربعین ( جمعه ٢٢ آذر ۱۳٩٢ )
» محرم تو حسینم... ( دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢ )
» حسین میا به کوفه.. ( دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢ )
» جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢ ( جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢ )